انگار همیشه فاصله ای هست. ایستاده ام در گوشه ای. از دور به زندگی نگاه می کنم. نظاره گرِ عشق ها و آغازها، دلِ تنگ و بدرودها، دوستی هایتان ... که چه همه خوب ... ولی انگار من همیشه این کمی فاصله را نیاز دارم. و چه دوست دارم در حاشیه بودنم را. کمی دورتر در سکوت تماشا کردن ... بعد خاکستر سیگارم را می تکانم. سوت زنان از کناره دیوار می روم ...
من روایت گر داستان های شما ام ...