خوشا تحفه ای که از تو بیاید ...

یحتمل از بهترین و خوش رنگ ترین هدیه هایی که در عالم هستی وجود دارند، این است که کسی به تو چیزی را که مال خودش بوده و استفاده کرده هدیه دهد. مثلن کتایی کهنه  که در حاشیه هایش دست نوشته ها و یادداشت های خودش باشد. که برای خودش از آن بالا با خط ریز شروع کرده باشد و ستونی پایین آمده و سطری جایی دیگر رفته و ... که هی با خودت از دست کشیدن بر قلمش و غرق شدن در فکرهایش موقع خواندن آن کلمات و بلدشدن دست خطش به وقت ذوق و آهستگی یا اشک، هی کیف کنی. که هزاربار بیشتر از کلمات خود نویسنده. یا شیشه عطر و ادکلنی که دیری استفاده کرده و حالا ته اش کمی باقیست و آن کس بوی خودش را به تو هدیه می دهد و از آن پس تو همیشه بوی کسِ خوبت را برای خودت داری ...

چه همه آدم خوبش می شود با تحفه هایی از این دست ...

بعد اگر آن کس مثالِ نگارنده باشد که دیگر هیچ. که کنار هر سطری فلش زده باشد که یادم می افتد به فلان جا ... بعد دوباره از آن، فلش که "هه! خاطرت هست[  ] (که در اینجا نگارنده با خودش می گوید) بعد دوباره از آن چندباره فلش های دیگری که هرکدام می رسند به قصه تازه ای. یا که آن جاها که از خودش ممنون می شود و یواشکی طوری که کسی نفهمد گوشه ای می نویسد خط چهارم اینطور باشد بهتر است، تنگش هم تاریخ می زند که از حافظه نصیبی نبرده، 2 فرودین 84، بعد یک ویرگول که چند ماهی طول کشیده باشد و "حالا که دوباره می خوانم، فلان طور باشد از اولی و 2 فروردینی اش به گوش یک نمه خوشتر است" (17 مرداد 84)، بعد دوباره قصه از نو و "حالا که اینجا برگشته ام به نظرم بیسارطور چه به دل می نشیند، طوری که تمام پیش تری ها نه ..." (7 اردی بهشت 85) ... که این قصه سر دراز دارد ...