گاهی بعد از دیدن فیلمی، خواندن کتابی یک حالی دارید که لزومن هم ربطی به محتوا و حال و هوای فیلم یا کتاب ندارد. بلکه چیزهای ریزی در آن است که شما را آنطور می کند. برای خیالباف هایی امثال ما شما این قصه را در یک بزرگ ای ضرب کنید. بعد خب، آدم که فکر می کند هی به یاد می آورد.

یادم می آید بعد از دیدن سعادت آباد چه به یادم می آمد تمام چیزهایی کوچکی را که در آن روابط، خانه ها، مهمانی ها دوست نداشتمشان. که چه آشنا بودند آن جاها که هوا کم می آید و در میان آن همه نفست بالا نمی آید انگار. که همه می دانیم از چه آدم هایی حرف میزد، از چه قصه هایی.

بعد از دیدن فیلم هایی شبیه  Hang over و bridesmaids در حالی که دو ساعت یک نیم لبخند هم به لبم نیامده بود، حس می کردم باید دو ساعتی بگذارم صدای شجریان و قربانی در هوا جاری شود تا این همه را بشوید و ببرد ... خوبم نبود. کلن طنز crude  این قبیل فیلم ها خوبم نیست. بعد خب حواسمون هست که دارم از احساس شخصی میگم، نه از قوت و ضعف فیلم.

یا مثلن بعد از "دو روز در پاریس" اولین فکری که برایم آمد این بود که پدرومادرها باید خیلی بیشتر از اینکه حواسشان به این باشد که بچه شان فیلم هایی با صحنه های اروتیک نبیند (که در اکثر خانه های ایرانی مرسوم است)، باید حواسشان به اینطور فیلم هایی باشد. چون اینها ایمان و امید و خیال شیرین عشق را می زنند تیشه به ریشه اش. یک طوری آرام، عمیق. یک طوری که از خاطرت نرود. بعد اگر بچه باشد، نرسیده، نمی کشد، زودش است برای این حقایق در کاغذکادو نپیچیده. هرمس مارانا هم راست می گفت که بچه ات را بایست بال های خیال بدهی و ایمان. می گویم راست می گویی مارانا، بدهی تا که برود برای خودش سیر کند، سفر کند، بعد دلش هم قرصِ این باشد که به قالیچه سلیمانش کمندی هست که در جایی گره خورده، محکم، مطمئن. کمندی که تا آخر دنیا هم می رود اما انتهایش در جایی ست که دیوارهاش تا ابد می مانند. جایی گرم که دو خوب همیشه چشمشان به راهش است. جایی گرم به نام خانه ...
برای حقایق سرد و بی رحم همیشه وقت هست ...