آده هایی هستند که در جایی شما را که می بینند، به سمت شما می آیند و ساده با لبخندی صحبت را آغاز می کنند. بعد اما، همیشه دسته دومی هست. کسی که در گوشه تاریکی از اتاق نشسته و خودش را دود می کند. و هربار که شما سربرگردانید، می بینید که در سکوت به شما چشم دوخته است. با کنجکاوی و علاقه ای بی حدواندازه، در سکوت ... از دور ...
بعد او بعد از گذشت صدها سال که زندگی، تمام گذشته و دو سه روزی به مرگ باقیست، به شما می گوید که هر روز صد سال گذشته را فلان ... و بعد با شما از تمام این سالهایتان می گوید، از عشق ها و دردهایتان، از لحظه هایی که غمگین بوده اید و خسته، و قطره اشکی شاید، از لحظه هایی که خنده هایتان از ته دل، از میلیاردها کلمه ای که این سال ها گفته اید، از فیلم هایی که دوست دارید، همه کتاب هایی که خوانده اید، از فیلمی که در عصرهای جمعه دلگیر و بارانی که "سرماوغصه خورده"  اید، در محاصره پتوها و فنجان چای ای داغ برای هزارمین بار تماشا می کنید ... خب؟
من از آن پررنگ های دسته دوم ام!

شما قهرمان های زیبای قصه ها هستید. و من بر روی جوب آبی در گوشه پیاده رو،  روایت گر داستان های شما هستم ...
آفتاب هم به گوشه مقابل آسمان رسد، خشاخش قلمم بر کاغذ می ایستد، خاکستر سیگارم را می تکانم. و با معطلی، سوت زنان از کناره همان دیوار می روم ... برای خودم ... همانطور آرام. دودکنان و سوت زنان و طول دهان ...
نمِ باران ی هم اگر زد، زد ...