آهنگ هایی هستند که آنها را باید هرچند وقت یکبار دوباره از نو گوش داد، انگاری که ترانه ای نو. و هرچه در زندگی پیش تر می روی، حال و هوایش را طور دیگری حس می کنی. ساربان نامجو هم از آنهاست. دیشب همینطور که صدای محسن زیروبم میشد، با خودم گفتم باورت نشود که آدمی اینطور بخواند و عاشق نباشد. که اینطور از تو بپرسد عزیزدلش را تو، روزگار به کجا می برید و غم دلش هی شره کند در صدایش. که وقتی می خواند خوشا زندگانی، چه پذیرش پرغصه ولی آرامی در صدایش موج می زند. که گاهی به یاد یار، اشک که هیچ، سیل هم مادامی سرازیرست. که گاهی لازم است عاشق باشی اما در کناری بایستی و نگاه کنی که از دستت برود، که گاه بایستی محبوب یار را نیز عزیز بداری. که عاشقی ات، شرط و تبصره دار اگر شد، دیگر از زمره جاودان قصه ها نمی شود ...