"اغراق نيست بگوييم اگر گرترود استاين شخصا وجود نمیداشت
لازم بود که چنين شخصيت تأثيرگذاری حتما اختراع میشد."
من و دیگری- احمد اخوت
من و دیگری- احمد اخوت
دیده اید همیشه در هر جمعی خانه ای هست ؟
خانه ای برای جمع شدن و گفتن و خندیدن. خانه ای که درش همیشه باز است تا بروی و در کنار آدم های دوست داشتنی ات، چایی بخوری، گپی بزنی و روشنا و گرمای خانه محو کند از خاطرت، هرچه تاریکی و نامردمی بیرون است. که عطرِ تروتازه خانه ببرد هرچه هوای سنگین و آغشتۀ طلب کردن و نرسیدن ها، غمِ نتوانستن ها و دیرشدن ها. برای آن وقتی که در لای چرخ های زندگی که انگار هیچ گاه نمی ایستند تا تو لحظه ای نفسی تازه کنی، حسابی خسته و کوبیده و مانده شدی، کت ات را بر زوی شانه ات بیندازی، از خانه بزنی بیرون، بنشینی در تاکسی، بگویی "یوسف آباد، کوچه هشتم" مثلن ... و بدانی درگاه آن خانه همان معهود امن است. و در آغوشِ کسانِ ان خانه، دور ی از تمام ِ نخواستن هایت. که پناهِ دستانش آرام می گیراندت و مهرش آب می کند هرچه دُردِ دلتنگی تهِ دلت غلیظ شده، که جانت را سنگین کرده ...
خانه ای برای جمع شدن و گفتن و خندیدن. خانه ای که درش همیشه باز است تا بروی و در کنار آدم های دوست داشتنی ات، چایی بخوری، گپی بزنی و روشنا و گرمای خانه محو کند از خاطرت، هرچه تاریکی و نامردمی بیرون است. که عطرِ تروتازه خانه ببرد هرچه هوای سنگین و آغشتۀ طلب کردن و نرسیدن ها، غمِ نتوانستن ها و دیرشدن ها. برای آن وقتی که در لای چرخ های زندگی که انگار هیچ گاه نمی ایستند تا تو لحظه ای نفسی تازه کنی، حسابی خسته و کوبیده و مانده شدی، کت ات را بر زوی شانه ات بیندازی، از خانه بزنی بیرون، بنشینی در تاکسی، بگویی "یوسف آباد، کوچه هشتم" مثلن ... و بدانی درگاه آن خانه همان معهود امن است. و در آغوشِ کسانِ ان خانه، دور ی از تمام ِ نخواستن هایت. که پناهِ دستانش آرام می گیراندت و مهرش آب می کند هرچه دُردِ دلتنگی تهِ دلت غلیظ شده، که جانت را سنگین کرده ...
خیالم را با خودش می برد وقتی از خانه گرترود
می گویند. که مقصدی بوده برای هرکس که تازه ای سروده، رقم زده یا نواخته. که در آن
فراموش می شود تمام ناموافقی های مرسوم میان آنان که فکرشان روشن است. و آن زن
همیشه آنجا حاضر است، با حضوری آرام، گرم و مهربان. با لبخندی موافق، حرفی یا
نظری.
چه دلم می رفت وقتی آقای معروفی از سیمین
هایش می گفت، از دو مادرش.از ژاکتِ مخملِ زرشکی سیمین و از درخت خرمالوی خانه اش که
عباس دل نگران بود امسال بار داده یا نه ... چه دلم ...
یادت هست وقتی زویا پیرزاد از نصرت جانش می
گفت. وقتی از میان همه، رازش را برده بود در آن زیرزمین و در میانِ بازارِ هزاررنگ
شیشه های ترشی ها و مرباهای خانگی، در گوش نصرت گفته بود و او با مهری بی حدوشرط
گوش داده بود، و قربان صدقه اش رفته بود. که حواسم هست وقت هایی هست که آدم ها حق
دارند کسی باشد که نپرسد و گوش کند و کم بگوید، فقط قربان صدقه ات برود، ببوسدت و
آرام کندت ... که چه در دل آرزو کرده بودم نصرت کسی باشم. آن کس اش باشم برای آن
وقت هایی که حق دارد کسی باشد که ...
یعنی تو خیال کن گرترود و سمین و سیمین و
نصرت، در یکی از آن عصرانه های زنانه دلچسب، قراری بگذارند و خانه ای بسازند. خانه
ای که جاری شود در آن، رنگ و عطرشان، آهنگ و جانشان ...
حوالی یوسف آباد، کوچه هشتم شاید ...
حوالی یوسف آباد، کوچه هشتم شاید ...
آن خانه را، صاحبخانه بودنم آرزوست ...
.
.
.
.
.
.
.
.