اگر تماشای مه رویی در
پناه آغوشِ او رنج است. تماشای مه رویی که قدروقیمت آغوش او را نداند، عذاب الیم
است ...
یک لبه اش اگر چاقویی
که هی زخم می زند دل را، لبه دیگر شمشیر برنده ای است که تکه پاره می کند جانِ آدم
را.
همین هاست که آدم را
نابود می کند ...
.
.
.
.
.
.
یادم به آن وقتی می افتد که هانس
از اینکه آن مرد ماری را دز آن لحظات، آن لحظات خوبِ پررنگ ببیند چه رنجی می برد.
و از اینکه مرد حواسش به آن لحظات نباشد چه رنج مضاعفی.
می روم و از کتابخانه کتاب را و آن چند سطر را پیدا می کنم. و کمی هم از اینکه نسخه ترجمه شریف لنکرانی نیست، ناراحتم.
می روم و از کتابخانه کتاب را و آن چند سطر را پیدا می کنم. و کمی هم از اینکه نسخه ترجمه شریف لنکرانی نیست، ناراحتم.
"همانطور
که ماری را هنگام لباس پوشیدن نگاه می کردم، فکرهای زیادی در سرم می گذشت. اینکه
ماری جسمش را پدیده ای عادی تلقی می کرد، هم باعث خوشحالی و هم باعث نارضایتی ام
می شد. او بسیار تمیز و مرتب بود. حتی کوچکترین حرکتش مثل بازوبسته کردن در
خمیردندان را با ظرافت خاص و کاملن طبیعی انجام می داد.
تصور اینکه تسوپفنر می
تواند و یا اجازه دارد ماری را هنگام لباس پوشیدن تماشا کند، و یا وقتی در لوله
خمیردندان را می بندد وراندازش کند، من را به شدت ناراحت می کرد.
از طرفی تصور بی توجهی
تسوپفنر به منظره لباس پوشیدن ماری و یا بستن در لوله خمیردندان، مرا می رنجاند.
با وجود کم تجربه بودن، فکر می کنم کاتولیک ها فاقد درک جزئیات هستند."
با وجود کم تجربه بودن، فکر می کنم کاتولیک ها فاقد درک جزئیات هستند."